تبليغاتX
وغ وغ ساهاب
دستت به من مزن!...ازدستت عاجزم!

تئاتر این دوره،حتا کارگردانیشم با خودمونه.و خب، با من.

و من احساس میکنم همه چی داره خراب میشه.میترسم.

هارمونیکا زدن هام،تئاتر،عکاسیام با اون دوربینِ پیزوری،سناریوهای زیاد و اجرا نشده م و مینیاتورای کوفتیِ سیاه و سفیدِ نیمه کاره م و کتابهای تلنبار شده ی نخونده م و چرت و پرت های وبلاگیم و حتا نمره های مزخرف درسیم...

خراب شد.

"همه چی"خراب شد.

گاهی اونقدر همه چی داری،انگار هیچی نداری...

+ نوشته شده در  91/02/29ساعت   توسط هانیه با ه جیمی  | 

از موزاییکهای لوزی لوزی نمیترسی.دراز میکشی روشان.بابابزرگم قبلا شیلنگ سبز راه راه را گرفته به حیاط.صدای مرغ عشق های بابابزرگم میاید.به در نظر قربانی وصل است.داییم از شمال آورده.آن هم لوزی است.دوتا چوب که عمود برهم بهم وصل شده اند.با کاموا لوزی شکلشان کرده اند.زیرش هم یک چیزهایی آویزان است که نمیدانم چی.

دراز میکشی روی همان موزاییکهای لوزی لوزیِ خیس.لابد پیش خودت میگویی:"کون لق پیرن سفیدم."یا "کون لق موهای بلندم".شاید هم اصلن چیزی پیش خودت نگویی.شاید هم اصلن هیچ چیز نگویی.همانطوری دراز بکشی روی موزاییکهای لوزی لوزیِ خاکستری حیاطِ خانه قبلیِ بابابزرگم اینها.

به آسمان زل میزنی.همین طوری،الکی.به آسمان گهِ سر ظهر تابستان.بابابزرگم میاید حیاط هندوانه می اندازد تو حوض.از روی شکمت رد میشود میرود تو.داد میزند:"مرضی!بی لیوان چای گتیر"بعد هم زیر لبی میخاند:"بازار دان آلما،آلام ساتارام ..."آهنگ "آرشین مال آلان" را میخاند.فیلمش را میگویم.آنجاش که رشید بهبودف با گاری دستی اش بین یک مشت دختر همانطوری میچرخد و لزگی میرقصد و میخاند.میدانستی شری؟لابد نه.

تو خراسانی هستی.بابابزرگت دومتر است.تریاکی فتیر.بابابزرگ من خیلی شاهکار کند بهمن میکشد.آنقدری هم ریزه میزه هست که فکر کنم توی قفس مرغ عشق هاش هم جا بشود.

مرضی که مامان بزرگم است بی لیوان چای می گتیرد.کارهاشان را هم ترکی انجام میدهند.نمیخاهم فارسیشان کنم.

همانطور بالا را نگاه میکنی.آفتاب میزند توی چشمم.یک لوزی رنگاوارنگ یکهو میاید چشمک میزند بهم. هی میرود اینور و آنور.به مامانم که یک بار گفته بودم،گفته بود مگسی میزنند. چشمهام گاهی وقتها اینطوری میشوند.به آفتاب که نگاه میکنم.مال همه هم اینطوری میشود.فقط مال من نیست.

پایم را میگذارم روی دماغت لی لی میکنم.عطسه ات میگیرد.میروم دم حوض هندوانه بردارم.سنگین است.مامان بزرگم از دم پنجره تشر میزند:"اوشاخ اونی ال وورما!"ولی متاسفانه نمی گولاغم به حرفش.هندوانه از دستم می افتد روی پاهایت.شلوار جینت قرمز میشود و من میبینم.از صدای تلپش ولی میترسم.میروم یک گوشه گریه میکنم.دستهام نوچ و قرمز و دان دانی شده.میخندی.مثل خر.مثل گاو.مثل بز.مامان بزرگم بلند میشود میاید یک سری گوربان اولوم بارم میکند که گریه نکنم.بعد که داییم میاید ببردم توی اتاق و بچرخاندم،تکه های هندوانه را از کف حیاط که هنوز خشک نشده جمع میکند.

-گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا.

داییم تنهاست.با پوستر هاش  و نوار کاست هاش زندگی میکند.مامان بزرگم بهش میگوید عذب اوغلی.از بچه ها بدش میاید.ولی از من بدش نمیاید.شاید هم بدش میاید.من از کجا بدانم!مطمئنم تا بحال هیچوقت توی کله ی بزرگ و طاسش نبوده ام.

تو میایی توی اتاق.دستهام را دایی گرفته است.دارد میچرخاند و گندم گل گندم ای خدا میخاند.پاهام با جوراب شلواری سفید وول میخورد توی هوا.دور محور دایی.دوسه بار میخورند به تو.میگویی چه خوب که دمپایی هایم را دم در درآورده ام.

داییم رسیده به شمشیر.شیر را شمشیر میخورد.میگویی دروغ میگوید.به داییم اطمینان دارم.میگویم تو دروغ میگویی.میگویی:"آخه کجای دنیا شمشیر دهنشو وا کرده شیرو جویده؟"همین را به داییم میگویم.درحالی که دارم گیج میروم کف اتاق.نمیشنود.پخش زمین میشود.من هم کنارش.میگویی :"چرا داییت جواب نمیده؟"میگویم:"خستس"میگویی:"جواب نداره که بده!خسته نیس!"میگویم:"نخیرم.دایی آدم هیشوخ به آدم دروغ نمیگه."ول میکنی قضیه را.

میروی بغل عکس فروغ فرخزاد.میگویی" این عروسم بشه خوبه؟"حسودیم میشود.میانه خوبی هیچ وقت با فروغ نداشته ام.چون داییم هم هی میگفت "این زن من بشه خوبه؟"میگفتم "نه.با اون چشای بیخیرتش"به تو هم همین را میگویم.میگویی"احمق بیریخت درسته!نه بیخیرت!"بی تربیت!داییم بی سروصدا میرود بیرون.بعد از اتاق خودش صدای فریدون فروغی میاید. پوستر فریدون توی اتاق داییم است.دیدمش.میگویی:"پس برم مث فریدون سیبیل بذارم چی؟"میگویم:"آره.منم بزرگ بشم میخام سیبیلو شم.بیا با هم بزرگ شدیم سیبیلو شیم."بعد تو میگویی بزرگ شده ای.

من هم می گویم "پس برو با دوستای بزرگت حرف بزن."میروی با دوستای بزرگت حرف بزنی.بابابزرگت دم در است.ازگوشه پنجره نصف کله اش را می بینم.دست تکان میدهی.پرده را میکشم باز میروم وسط اتاق دراز میکشم.فروغ زل میزند بهم.نمیتوانم بخانم کنار عکسش چه نوشته اند با نستعلیق.

مامان بزرگم میاید تو یخ در بهشت میدهد بهم.قاشقم را میزنم توی ظرف و از لای در بابابزرگم را دید میزنم که دارد باقلوا و چای میخورد.از آن باقلواهای لوزی لوزی.

پیش خودم میگویم دایی دروغ نمیگوید.شاید شیر من باشم،این حس گّه لعنتی که الان آمده سراغم هم شمشیر.

ظهر تابستان،یکهو آفتابِ زهرماریِ تنهاییش را میتاباند کف سرم.


+ نوشته شده در  91/02/23ساعت   توسط هانیه با ه جیمی  | 

همینه خلاصه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/02/17ساعت   توسط هانیه با ه جیمی  | 

نعمت به پشت میچسبد کنج دیوار،زل میزند به عصمت چش گربه ای.به آن موهای سیاه بلندش و چشمهای گربه ایش که معلوم نیست چند کیلو رویشان ریمل خالی کرده.

چشم گربه ای همینطور اینور و آنور میدود.دامن کوتاهش بالا و پایین میرود و رانهایش یک کمی میلرزد.جلو اسمال دستکی که میرسد.اخم میکند.

-اینجا رو ببین! همون اول بسم الاهی بابا کرم نمیزنی مث هفته پیشا!قشن بذا ملت یوخده گرم شه اون کله بی صّاحابشون،بعد.شیرفهم؟

اسمال دستکی مثل همیشه با همان دوتا حفره چشمش با حیزیِ هر چه تمام تر سرتاپای عصمت را ورانداز میکند،بعد یک پک به سیگار میزند.

عصمت که جواب نمیشنود،شکار میشود.

-چه گُ خوریا! مرتیکه مفنگی!دهه!دیوث آخه شصت سالته!

اسمال دستکی نیشش باز میشود.دندانهای یکی درمیانش میزند بیرون،همانطوری که چارچشمی می پایدش، میگوید:"این حرفا رو یکی میگه که هر شب جلو مردای دیوث تر از من قر نمیریزه!"

عصمت پایش را با همان کفش پاشنه بلندش میکوبد زمین.

-پیرسّگِ مفنگی!تو واس من معلم اخلاق نشو!تو خودت شیطونم درس میدی!اگه واس این زهرماریا نبود با  صدای دستک دمبکِ توی الدنگ قر نمیدادم!

اسمال دستکی دیگر چیزی نمیگوید،پوزخند میزند و سیگارش را پرت میکند زمین.بعد تنبکش را بر میدارد.مرتضا هم آرشه ی ویلنسلش را.

عصمت میاید اینطرف،کنار نعمت می ایستد،سیگار درمیاورد.

-آتیش داری؟

عصمت سرش را تکان میدهد که یعنی نه.

نعمت دست میکند از جیب کتش فندک درمیاورد میدهد بهش. فندک را که میگیرد یک لحظه چشم توی چشم میشوند،نعمت سرش میاید پایین.عینکش را صاف میکند.

عصمت پوزخند میزند.

-هه.ویلن بزنِ عینکی رو باش!

بعد پک میزند.

-اون اسمالِ دیوث باز چی میگف؟

-میخای بزنیش؟...هه!

نعمت خرد میشود.حسابی هم خرد.خرد خاکشیر.

چیزی نمیگوید،ولی صاف میرود سمت اسمال دستکی که شروع کرده بود زدن.برای پروگرامِ شب.

بالا سرش که می ایستد،یک لحظه دست از زدن برمیدارد.میخاهد یک چیزی به نعمت بپراند،ولی نعمت زود تر یقه اش را میگیرد و پرتش میکند یک طرف.مرتضا ویلنسل را تکیه میدهد یک طرف،بلند میشود.

اسمال دستکی اول گیج میزند،ولی بلند میشود میاید طرف نعمت که وسط سکو ایستاده است و با حرص نگاهش میکند و قبل از اینکه مرتضا سر برسد و جلویش را بگیرد کاردیش میکند.نعمت می افتد رمین. گوشه پیراهن سفیدش ظرف چند ثانیه ارغوانی میشود.

-سر یه رقاص دعوا نکن بچه!هیشوخ ارزششو نداره.میفمی؟سعی کن واس چیزای مهم بجنگی.

مرتضا پیراهن نعمت را باز میکند.

-چیکار کردی پیرمرد؟حالا این جوونه نفهمه!تو چرا کارد میکشی؟

اسمال دستکی میرود بیرون.سیگار بدست.

نعمت گریه میکند.بلند بلند.عینک گردش را درمیاورد و زار میزند.

-ببینم زخمتو؟...نه...خط انداخته...هیچیت نیس پسر!...پاشو...پاشو بریم بهداری...امشب برنامه داریم بعد یه هفته!نمیرسیم بخای بشینی همینجوریا!...پاشو پسر!...د چسناله نکن که!...پاشو خوبیت نداره!

این طرف،از دوتا چشمِ گربه ای اشکِ سیاه میامد.اشکِ سیاهِ غلیظ.


_______________________________

*از "آمنه" ی آقاسی.

+از یکجوری هم یک جوری ترم.

+ نوشته شده در  91/02/13ساعت   توسط هانیه با ه جیمی  | 

آقا تو لبخند نزن خب!جون مادرت!وگرنه باس به فکر شلوارای راسته ی لوله تفنگی باشم!

+ نوشته شده در  91/02/08ساعت   توسط هانیه با ه جیمی 



"بدو تا کموتر بشیم و

بریم رو،

کِسودَنگُنِ کوهِ بازگِرد

کُلودَنک بسازیم..."


+رامی.با صدای سهیل نفیسی.

+"گریخُم نَهُندِن..."خیلی هم!

+ نوشته شده در  91/02/06ساعت   توسط هانیه با ه جیمی  | 

زده ام توی کار قدیم ندیم ها.قدیم ندیم های خودم البته.همان طرف های ده یازده سال پیش.

آنموقع ها که تلویزیون زرت و زورت "دلواپسی هامو بگیر ازمن...غم ها تو ای آینه حاشا کن" و"یاد تو در دل من،طوفان به پا میکنه...تا ساحل زندگی با من شنا میکنه" را پخش میکرد و خاننده ی محبوب "شهرام کی" بود که میگفت:"به من گفتی هنگام جدایی،نازی همدم من،بهار و با پرستوها میایی...!"و شهیار که می نشست روی صندلی شیش تا دختر جواد هم دورش بعد شانصد بار می گفت:"همه میدونن همه میدونن همه میدونن!..."بعد یکهو یک دختره ی چشم قلمبه را نشان میداد و شهیار یکهو می گفت:"که چشاااااااات آخــــــــــــــــــــرشه!" و این آخرشه را یک جوری میکشید که دوستش نداشتم.من عاشق امید بودم.شش سالم بود فکر کنم.هی زرتی میرفتم کامپیوترمان که آنموقع کرم بود را روشن میکردم و میرفتم توی آن فایله که اولش یک "او" ی گنده داشت و بعد اولین آهنگ را پلی میکردم.و توی گوشم میپیچید که:"لای لالای لای لای لای،لای لای لالای لای لای لای...ای گل رویایی ای مظهر زیبایی تو عروس شهر افسانه هایی..."

هوف.

یک هوفِ گنده.

آنموقه ها بستنی شاتوتی پنجاه تومن بود.مامانمان دویست تومان بهمان میدادند میرفتیم زندگی میکردیم برا خودمان.یک بستنی شاتوتی و یک پفک و یک آلوچه.چقدر کیفِ میداد.سه تا دختر همسایه همسن و سالم بودند که سه تاشان هم زهرا بود اسمشان.هه.

زهرا اخلاقی و زهرا ز و زهرا ت.

زهرا اخلاقی دوسال یار غارم بود.دوتای دیگر از بچگی با من بزرگ شده بودند.من بزرگه شان بودم و هر گورستانی که میرفتم و هر گهی که میخوردم آنها هم انجامش میدادند و بعدش مامان هاشان می آمدند دهن من را سرویس میکردند!

جلوی آینه ی دستشویی بودم که یکهو یادم افتاد با زهرا ز چقدر کشتی میگرفتیم.با زانو راه میرفتیم روی موکت،بعد آهنگ حماسی میزدیم:"دد دره دد دره دد دد دن...بــــــی!"

این "بـــــــی" را من گفتم.با صدای خیلی نازک مثل سوسک.بعدِ آن دادار دودوری که زهرا قبل کشتی راه می انداخت خیلی خنده دار بود.یادم افتاد آن موقع زهرا خندید.حسابی هم.

گریه ام گرفت.جلوی آینه ی دستشویی گریه ام گرفت.نمیدانم چرا هر وقت به "بــــــی" فکر میکنم گریه ام درمیاید...

کم کم علاوه بر "بـــــی"،دلم برای دَبی سی چل هایم که همیشه  بعد از صد باید یک "آشغالیِ پدرسگ، دیشب به من لگد زد" هم میگفتم و "اچس مچس بوگندو" ی عزیزم تنگ شد.

رضا و پسرخالش و من میخاستیم قایم موشک بازی کنیم.پسرخاله اش اچس مچس بوگندو را خاند که یکیمان گرگ شود.

دستش را گرفت سمت من و گفت"اچس"

بعد مچس به رضا افتاد و بوگندو به خودش.

بعد دستش را دوباره گرفت سمت من و گفت:"کی گوزیده؟"و من ترکیدم از خنده.

منتظر بودم که بگوید "افندوک".ولی نگفت.دستش را برد سمت رضا و گفت:"کی گوزیده؟رضا!"

بعد با هم زدیم زیر خنده.خیلی خندیدیم...خیلی.چقدر گه.

رضا گریه کرد.دوید رفت خانه.و ما همچنان مثل بز میخندیدیم...!

یک جورهایی لجم درمیاید از خودم.هم گُه بودم هم یُبس.

یک وقتهایی کلی نامردی میکردم،یک وقتهایی هم حقم را میخوردند و مثل خاک برسرها میرفتم یک گوشه مثل خر گریه میکردم.

آینه ی دستشویی هم دید این گریه کردن مزخرفم را.همان موقع که یاد "بـــی" افتادم و بقیه چیزها.

من اصلا بلد نیستم گریه کنم.خیلی مسخره گریه میکنم.کل عضلات صورتم میلرزد.انگار دارم زور میزنم.حالم از خودم وقتی گریه میکنم بهم میخورد.قرمز قرمز میشوم.از صد کیلو متری تابلو است که گریه کرده ام و این حالم را بهم میزند.

اصلن هیچ وقت دوست نداشتم کسی ببیند دارم گریه میکنم.بدم می آمد.ولی متاسفانه نصف عمرم را درحال گریه کردن بوده ام و خیلی هاش را خیلی ها دیده اند و اعصابم خورد میشود وقتی به این مساله فکر میکنم.

یک بازی هم اختراع کرده بودم.برای وقتهایی توی حیاط بودیم و گریه ام می گرفت.

این شکلی بود که می نشستم روی زمین کله ام را میگذاشتم روی زانوهام و با خیال راحت گریه ام را میکردم.بعدش یکهو سرم را بلند میکردم و به بچه ها که دوروبرم بودند با نیش باز نگاه میکردم.یک خنده ی حال بهم زن هم تحویلشان میدادم و بعدش میگفتم:"ببینید چقد طبیعی گریه میکنم؟اشکمم در اومده واقعن....شما میتونید اینجوری بازی کنید؟عمررررن!"و هی بچه ها زور میزدند که مثل من ادا دربیاورند ولی نمیشد...هه.

خنده ام  زود تر باور میشد.بالاخره بچه بودیم.خنده ها را زودتر باور میکردیم تا گریه ها.

مثلن من تا همین چند ماه پیش باور نمیکردم مامانم هم گریه کند.از صدتا مرد سنگ تر بود.وهست.

توی عاشورا و تاسوعا هم که توی مسجد می نشستم ور دلش صدای گریه اش می آمد.چادرش را میکشید روی صورتش البته.من هم یک جوری میشدم صدایش را میشنیدم.ولی بعدش توی راه خانه می پرسیدم:"مامان جدن گریه میکردی؟" و مامانم با صورتِ قرمزش میگفت:"نه بابا.الکی صداشو درمیاوردم.من اصن بلد نیستم گریه کنم!"

مامانِ من دوتا کار را به من میگفت هیچوقت نمیکند:یکی گریه،یکی هم پیر شدن.

و چقدر گریه ام میگیرد وقتی میفهمم دروغ میگفته بهم.هم گریه میکند،هم پیر میشود.

کلن زده ام توی کار قدیم ندیم هایِ خودم چندوقت است.

قدیم ندیم هایی که هرچقدر هم گُه باشند دلم براشان تنگ میشود.

پریروز زهرا ز را توی کوچه دیدم.هنوز هم همسایه مان است.

یکهو پریدم الکی بغلش کردم.بعد گفتم یاد کشتی هامان افتادم و آنروز که تو توی حیاط اسم همه ی مرد های همسایه را بلند داد زدی و گفتی بیایند بازی!وبعدش سرایدار آمد خفه مان کرد!

خیلی چیزها گفتم بهش.ولی خب...کاش نمیگفتم.

یک جوری کرد قیافه اش را.بعد گفت:"آخی...یادش بخیر" و رفت.

وقتی رفت همانطوری توی کوچه ماندم.

احساس کردم توی قدیم هایم گیر افتاده ام.

هوف.

چه گُه.

__________________________________________-

+خدا راننده ی زندگی های گُه مالِ همه مان است.این یکی را مطمئنم.

+"این دنده و اون دنده،

خسته نباشی راننده.

رانندگیت عالی بود...

ولی جای خیلی چیزا این وسط خالی بود..."



+ نوشته شده در  91/02/01ساعت   توسط هانیه با ه جیمی  | 

ماهی اولی افتاد ته تنگ مُرد.

فرشته مور مورش شد.

من یک جوریم شد.

ماهی دومی هم فقط واساده بود زل میزد به لاشه ی ماهی اولی.

امروز هم ماهی دومی مُرد.

فرشته هنوز نفهمیده که مورمورش بشود.

من هم یک جوری ام شده باز.

انالله یا حالا هر کوفتِ دیگری،مهم این است که راجعون..حالا متاسفانه.یا خوشبختانه.

+ نوشته شده در  91/01/25ساعت   توسط هانیه با ه جیمی  | 


تو الان واساده ای جلو رویم لبخندت را پرت میکنی توی صورتم.از آن لبخند کج ها.کجِ خوشگلِ زهرماری.

روی زمین نیستم.حالا نمیدانم چرا.

همانطوری با آن لبخند ماهت فیکس می مانی و من عین بادکنک گازی که از دستت ول شده باشم میروم بالا.

اه.تخمِ سگ.

الان می توانم مثل آن چیزمغزهای رویا پرداز،بگویم دارم پرواز میکنم و توی ابرهام و چقدر صحنه ی رویایی ای است و فلان و بیسار.ولی خب حال ندارم.اگر بگویم دروغ نگفته ام،ولی واقعن حال ندارم.نه حوصله ی لذت بردن از ابرها را دارم نه حوصله ی حس پرواز و از این خز بازی ها.همینطور مثل بز سرم را انداخته ام پایین و بالا میروم.دست خودم هم نیست...دست خودم بود همان جا پیش توی گوربگوری می ماندم زل میزدم توی چشمهایت که نمیدانم بهشان میگویند ریز یا چه میدانم!هر کوفتِ دیگری.ولی خب،

رفتم بالا.

توی گشاد هم زحمت به خودت ندادی نخم را بگیری.

سرم پایین است و زل میزنم به تو که یک گردالو میشوی و بعد یک نقطه و بعد دیگر همان نقطه هه هم نیستی.

یک صعودِ الکی.

هنوز بالا میروم و صدای ویلن میاید.کلاسیک میزند یک پدر سگی.

می فا فا# فا# فا میb فا#،فا میb فا سی دو ر فا# فا...

مربع های دیز و بی های بمل را هم میشنوم.

میخاهم همانطوری معلق توی هوا برقصم،ولی پام میخورد به جامیز.چشمهام هم آلبالو گیلاس می بیند.یا می چیند.یا هر کوفتِ دیگری.

یک خری میگوید:"در دوقطبی ها جاذبه فقط بصورت پیوند دوقطبی...دوقطبی است،یا هیدروژنی...هیدروژنی"

زنگ که میخورد،جلوییم میگوید:"ولی جدن این هفته چقد زود گذشت."لابد بغلدستیش هم میگوید آره.

___________________________________________________________________________

+چن وخ پیش تو دفترخاطراتِ دوستم فضولی کردم.

«...مامانِ سحر و متی هاشمی دچار mutual love شدن!.لابد هرشب ایشون به اوشون میداده.من چه میدونم!متی هاشمی دوس پسر قبلیِ خود سحر بود.

اونوخ انگاری تابلو شد قضیه،چون سحر اینا یهویی اساس کشی کردن رفتن از محل.متی هاشمی هم دیوونه شده.فک کنم از غم دوریِ مامانِ سحر.هوف.

هفته ی پیش اینطورا بود،دیدمش از توی سرویس.داد زدم:"هوی کسکش!"

هر وخ بهش فحش میدادی حسابی خارومادر بارت میکردا!از خنده می مردی اصن!ولی پدرسگ نمیدونم اونروز چش بود...اصن حال نداشت جواب بده.یه جوری بود...همینجور واستاده بود دمِ ایسگا اتوبوس.

تازه،ساناز هم چارشمبه سوری اومده تو محل،عباس جعفری زده درِ کونش،با لگد.همینطوری...الکی.»

هه.

اینو که خوندم،غمم گرفت.مث احمقا.

+"یک هبوتِ الکی...یک سقوطِ الکی..."

+ نوشته شده در  91/01/22ساعت   توسط هانیه با ه جیمی  | 

نوزده فروردینِِ سی.

پاریس چشاشو بسته بود...

کوچه ی شامپیونه بود،آپارتمان سی و هفت

همونجایی که بوف کور،

از توی قصه رفت،

که رفت!

____________________________________________

+کشتیبانان ولگا رو یاد گرفتم صادق عزیزم.برات با هارمونیکا میزنم.خوبه؟

+"اگر تنازع بقا راست است،انسان تنازع فنا می نماید."

+ نوشته شده در  91/01/19ساعت   توسط هانیه با ه جیمی  |